تبليغاتX
...دلتنگی های من
...دلتنگی های من
من زنم!!!

گره می خورم در آشفتگی صورتت

مـن زنـم
مـرا پـریـشـانـی مـوهـایـت کـه نـه
مـرا تـه ریـش خـسـته ی صـورتـت آشـفـتـه مـی کـنـد...

پاییز باشد
باران هم بیایید
حیف است تو نباشی...

لبخندت
دلم را قرص می کند
که هنوز هم
مالک تمام گستره ای که در چشم های تو جا گرفته است
منم!!!

از مهتاب و خورشید و ستاره گرفته
تا
کوه و دشت و دریا...
با همه ی اینها
هنوز هم
زمین زیر پای من سفت نیست!!!

بیا و معجزه کن آغوشت که باشد غروب های دلگیر پاییز هم دلچسب می شود.

چند میگیری تا اینبار هنگام رفتن
خیالت را هم با خودت ببری؟!
کمی انصاف داشته باش بی معرفت،
هنوز جای نگاهت تیر میکشد!
با من که مشتری ثابت خنده هایت بودم
ارزان تر حساب کن...
اشکهایم به کنار...
هر تار موی سپیدم چند می ارزد؟!!!

دیـر یـا زود حـملـه خـواهنـد کـرد... خـاطـراتـی کـه زبـان آدمیـزاد؛ نـمی فـهمـند...



| *| نوشته شده در و ساعت 12:7 توسط مریم |
من زنم و تو مرد بمان !


من زنم…


بی هیچ آلایشی… بی هیچ آرایشی!

او خواست که من زن باشم…

که بدوش بکشم بار تو را که مردی

و برویت نیاورم که از تو قویترم…

من زنم…

من ناقص العقلم…

با همین عقل ناقصم

از چه ورطه هایی که نجاتت نداده ام

و تو عقلت کاملتر از من بود!!!

من زنم...

یاد گرفته ام عاشقت بمانم

و همیشه متهم به هرزگی شوم...

حال آنکه تو بی آنکه عاشقم باشی

تظاهر کردی با من خواهی ماند!

من زنم...

کوه را حرکت میدهم

بدون اینکه کلمه ای از خستگی و دلسردی به زبان آرم

و تو همواره ناراضی و پرصدا سنگریزه ها را جابجا میکنی

چرا که تو نیرومند تری!!!

من زنم...

وقت تولد نوزاد ...

تلخی بیداری شبها بر بالین فرزندمان...

سکوت و صبر در زمان خشم تو مال من،

لذتهای شبانه...

خوابهای شیرین و افتخار مردانگی مال تو!

عادلانه است نه؟؟؟

من زنم...

آری من زنم...

او خواست که من زن باشم ...

همچنان به تو اعتماد خواهم کرد...

عشق خواهم ورزید...

به مردانگی ات خواهم بالید ...

با تمام وجود از تو دفاع خواهم کرد...

پشتیبانت خواهم بود...

و تو مرد بمان!

این راز را که من مرد ترم به هیچ کس نخواهم گفت!!!




| *| نوشته شده در و ساعت 10:36 توسط مریم |
گنه کردم گناهی پر ز لذت

گنه کردم گناهی پر ز لذت

کنار پیکری لرزان و مدهوش

خداوندا چه می دانم چه کردم

در آن خلوتگه تاریک و خاموش

نگه کردم بچشم پر ز رازش

دلم در سینه بی تابانه لرزید

ز خواهش های چشم پر نیازش

در آن خلوتگه تاریک و خاموش

پریشان در کنار او نشستم

لبش بر روی لب هایم هوس ریخت

زاندوه دل دیوانه رستم

فرو خواندم بگوشش قصة عشق:

ترا می خواهم ای جانانة من

ترا می خواهم ای آغوش جانبخش

ترا, ای عاشق دیوانة من

هوس در دیدگانش شعله افروخت

شراب سرخ در پیمانه رقصید

تن من در میان بستر نرم

بروی سینه اش مستانه لرزید

گنه کردم گناهی پر ز لذت

در آغوشی که گرم و آتشین بود

گنه کردم میان بازوانی

که داغ و کینه جوی و آهنین بود



| *| نوشته شده در و ساعت 10:56 توسط مریم |




| *| نوشته شده در و ساعت 15:18 توسط مریم |

 - ماریا منصوری,فرناز عظیمی,عسل ,فاطمه جووون,ترناز علی پور,خانوم کوچولو,رها غفاری رحامی,پارسا     ,پریسا پ,سپیده  آریایی,

چقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر
کم تــــــــوقع شده ام

نـه آغوشت را میـــــــــخواهم !
نـه یک بوســــــــــــه !
نـه دیگر بودنت را

همین که بیایی
از کنارم رد شوی کافیست ...!

مــــــرا به آرامش میرساند حتی
اصطحکاک ســــــــــــایه هایمان..


| *| نوشته شده در و ساعت 14:41 توسط مریم |
شاملو

http://www.aftablog.com/uploads/m/mostafa210/80012.jpg

اشک رازی ست
لبخند رازی ست
عشق رازی ست
اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نیستم که بگوئی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی …
من درد مشترکم
مرا فریاد کن.

درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده،
من ریشه های ترا دریافته ام
با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام
و دست هایت با دستان من آشناست.
در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگان،
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیبا ترین سرودها را
زیرا که مردگان این سا ل
عاشق ترین زندگان بودند.

دستت را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیر یافته! با تو سخن می گویم
بسان ابر که با توفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می گوید
زیرا که من
ریشه های ترا دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.
_________________________________________________________________

لمسِ تن تو
شهوت است و گناه
حتی اگر خدا عقدمان را ببندد....
داغیِ لبت ، جهنم من است
...حتی اگر فرشتگان سرود نیکبختی بخوانند
هم آغوشی با تو ، هم خوابگیِ چرک آلودی ست
حتی اگر خانه ی خدا خوابگاهمان باشد.....
فرزندمان، حرام نطفه ترین کودک زمین است
حتی اگر تو مریم باشی و من روح القدس
خاتون من!
حتی اگر هزار سال عاشق تو باشم ،
یک بوسه
ـ یک نگاه حتی ـ حرامم باد !
اگر تو عاشق من نباشی ..

شاملو



| *| نوشته شده در و ساعت 9:24 توسط مریم |
بی تو...............


تورا گم کرده ام امروز...


وحالا لحظه های من گرفتارسکوتی سرد وسنگینند.


وچشمانم که تا دیروزبه عشقت می درخشیدند،


نمی دانی چه غمگینند.


 


چراغ روشن شب بود برایم چشمهای تو


نمیدانم چه خواهد شد؟؟؟


پرازدلشوره ام،بی تاب ودلگیرم


کجا ماندی که من بی توهزاران بار


درهرلحظه می میرم!!



| *| نوشته شده در و ساعت 9:44 توسط مریم |
عشق پایان خوشی نیست

عشق پایان خوشی نیست برای من و تو


کاش نزدیک شود فاصله های من و تو


باز هم نام تو فریاد شده بر لب من


کی به هم می رسد اینبار صدای من و تو؟!


تو نپرس از من و من از تو نخواهم پرسید


بی جواب است از این لحظه چرای من و تو


بعد عمری دلمان خواست که با هم باشیم


شاید اینبار نمی خواست خدای من و تو...


همه گفتند تو لیلایی و من مجنونُ نه!


قصه ها هم نرسیدند به پای من و تو


عاقبت از غم هم روی زمین می پوسیم


کاش یک غنچه بکارند بجای من و تو



| *| نوشته شده در و ساعت 9:39 توسط مریم |
...يك شبي مجنون نمازش را شكست


 

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

 

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

 

سجده ای زد بر لب درگاه او

پُر ز لیلا شد دل پر آه او

 

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

 

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

 

نیشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی

 

خسته ام زین عشق،دل خونم نکن

من که مجنونم تو مجنونم نکن

 

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو... من نیستم

 

گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پنهان و پیدایت منم

 

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

 

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یکجا باختم

 

کردمت آواره صحرا نشد

گفتم عا قل می شوی اما نشد

 

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا بر نیامد از لبت

 

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

 

مطمئن بودم به من سر می زنی

در حریم خانه ام در می زنی

 

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بی قرارت کرده بود

 

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم



| *| نوشته شده در و ساعت 0:54 توسط مریم |
هر زنی زیباست

 

 

پسرکی از مادرش پرسید : مادر چرا گریه می کنی؟


مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمی دانم عزیزم ، نمی دانم


پسرک نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان همیشه گریه می کند؟ او چه می خواهد؟


پدرش تنها دلیلی که به ذهنش می رسید ، این بود : همه ی زنها گریه می کنند ، بی هیچ دلیلی


پسرک متعجب شد ولی هنوز از اینکه زنها خیلی راحت به گریه می افتند، متعجب بود


یکبار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می کند


از خدا پرسید: خدایا چرا زنها این همه گریه می کنند؟


خدا جواب داد : من زن را به شکل ویژه ای آفریده ام .


به شانه های او قدرتی داده ام تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند


به بدنش قدرتی داده ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند


به دستانش قدرتی داده ام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند ، او به کار ادامه دهد


به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ، حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند


به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهای او بگذرد و همواره در کنار او باشد


و به او اشکی داده ام تا هرهنگام که خواست ، فرو بریزد .


این اشک را منحصرا برای او خلق کرده ام تا هرگاه نیاز داشت بتواند از آن استفاده کند


زیبایی یک زن در لباسش ، مو ها ، یا اندامش نیست .


زیبایی زن را باید در چشمانش جست و جو کرد،


زیرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست

 



| *| نوشته شده در و ساعت 0:2 توسط مریم |